تبليغاتX
فریاد سکوت

 

 

تاريخم به زير آب...            

عشقم به فراموشي ...                  

يادم به خاموشي....

وطنم به دروغ ....

مردمانم به سکوت.....

      من و تو به حرافي زنده ايم و فردا به عمل

                                                           و

                                                              تنم بي وطن است ....

                                                                      وطنم بي تن ....

از وطنم تنها ميم مالکيت مال من است!!

و از تنم تنها وزن تنم مال من است!!

از زبان پارسي ام نه خطش را ياد دارم نه زبانش را و تنها نامش مال من است!!

از خاکم تنها يک ايزوتوپ  اورانيومش حق  من است!!

دانشم تنها سد سيوند اش افتخار من است!!

تنها خاکهاي فارس تشنه مانده اند!!

بهار به خانه ام آمده است با ابهامي از بوي گوگرد و نارنج!

بهار به سرزمين ام آمده است با ترسي از تقدير و تغيير...

وزمين سخت در نزاع ميان فنا و باقي ، دست  و پا مي زند!

هنوز مانده ام که زنده بمانم با خاري يا بميرانم تنم را به خاري!

هنوز پريشانم ميان سياهي آسمانم و سبزي سرزمينم!

معناي حق و افتخار و غرور را گم کرده ام!!

تنها سکوت بي معنا را آموخته ام!!

شنيده ام که سکوت هزاران حرف است !!

خسته نيستيم از اين حرافي؟؟

با هم مي گذرانيم کجا را نمي دانم ، اصطحکاکي بر من وارد نيست .

لحظه اي يادم هست از درياي دلش مي شنوم ،ترسيم مي کنم

درياي دلش را و هرچه مي نگرم هر صدف بر موجي که در آن

ارزش اوست مي غلتد و من هم به گمانم که درياي منم چون دل اوست

 مي پندارم که در آن دريا مي غلتم و در اعماق دلش!

گربه اي مي آيد ، مادرش حتما بچه اش را که بوي انسان

به تنش بوييده رهايش کرده گربه حتي به ته کفش منم راضيست

که به سرش خاک و کثافات ولي با نرمش بکشم آنچنان تشنه ي

يک قطره نوازش شده است که چون من مي آيد به همان جا که

نمي دانم کجاست!

شايد تنها من و آن بچه نمي دانيم که غرق دريا شده ايم!

پسري مي آيد که به دوشش  همه ي زندگي اش را بار زده!

به گمانم هرشب به همان مرد سياه مي فروشد همه را، که سقفي

به تمنا يافت کند تا بخوابد در روياي بالش نرم و خانه ي گرمم!

زندگي اش را از ميان زباله ها مي يابد .

يک شانه زندگي!يک شيشه آرامش!

رفتگر مي آيد، بر سر سهم زندگي به نزاع مي غرند!

نزاع بر سر زباله هاي ما و زندگي براي آن ها!

پسرک التماس مي کند: چرا من نبرم؟

رفتگر خم شده است بدنش حالت رسم زندگي اش را به خود گرفته

 مي گويد:

 از وقت سحر تا به غروب صد نفر چون تو به اين توشه پاتک

زده اند!

او باز به تقسيم دروغين محبت مي کوشد و هردو را به فردايي

 دوباره با برگ سبزي راهي مي کند!

انقلابي رخ داد همه لبريز محبت گشتند و تا لحظه به گذشته

واگذار شد ، از نو فردا پسرک بود وهمان رفتگر ديروز و

همان سهم زباله براي زندگي.....

ترک مي کنم سرزمين کمترين ها را

اين شب ها ترس تکرار زمان مرا تکرار مي کند

 نوفلوشاتو در نقطه اي ديگر از جهان

يک پرواز با عشق به وطن به بلنداي هيچ

فرياد وطن ولي اين بار در قطعه ي 14 بهشت زهرا يي به وسعت

ايران و نه با مشت هاي گره کرده ي 57 ، با چشمهاي خمار

وگوش هايي که از شدت ضعف قدرت شنوايي در آن ها تحليل رفته

و با دلهاي که به کمترين ها قانع اند...

اي ولگرد چنپره زده بر سرزمين من

                                   مبادا اين فراز و نشيب ها را رخنه کني

مبادا حرير آرزو ها ي خفته بر خاک را بدري!

از اين بوم بر نگيري سراغ

                           که مي دانم نبردي ز ياد! 

 

پازل های ولگرد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 17:28 | لینک  | 

 

 

 

 

این جهانی که همش مضحکه و تکرار تکه تکه شدن دل چه تماشا داره ؟!

           بام ذهن آدمي حياط خانه ي خداست

          اين همه بود و نبود بسته ديگه کمي هم

           به شهود فکر بکنيد

                                                                                 

                                              حسين پناهي

 

 

فعاليت در مسيري که خودمان ناقض آنيم !

بشرت را يافته اي ! يا به دنبال بشري ؟

حقوقم را يافته ام ! به دنبال کدام حقوقي ؟

انسانت را يافته اي ؟

من يافتم و اشرف مخلوقات بودنم را گم کردم !

شرافتت را معنا کرده اي ؟

من معنا کردم و معنا را گم کرده ام !

خالقت را ديده اي !

ديدم و ديدگانم از سياهي نورش ، سياهي رفت !

هويتت را چگونه !؟

آن را نيز رها در سياست  و غربت ، کرده اي تا گم شود ؟

کلاغ ها منقار به چشم اشرفي مي زنند که تخم از لانه هايشان بردارد !

تو منقار براي چه مي زني ؟

که عقاب معرفي کردي در ابتداي راه !

چه کسي گفت عقاب، تيز چشم وتيز بال است ؟!

بالت را پرپر کرده اي يا چشمانت را کور کرده اند آن مادران کلاغ ! که در کمينشاني ؟

فراموش نکرده ام سياهي چشمان سبزت را که بر زندگي ام تاباندي !

 فراموش کرده اي زشتي عروسکم را که گرانش خريدم ؟

فراموش نکن يادت را که تنها آنست که در کنار توست.

کلامت را شنيده اي آن هنگام که نطقشان مي کني ؟

تکرارشان کرده اي آن هنگام که از يادشان مي بري ؟

من شنيده ام! و شنيده هايم را تکرار کرده ام !

چه متفاوت بود با آنچه امروز مي شنوم از زبان تو!

هميشه تکريم مي کنند آنچه را که نمي شناسند و تحريم مي کنند بي آنکه بدانند چرا؟!

ذهن عقب مانده ام از عقب مانده ي ذهني اي که ديدم ، عقب تر است !
چشم بازم از چشم بسته ي کور عصا به دست ، کور تر است !

گوش شنوايم ، از نا شنواي تاريخم ، ناشنوا تر است !

فقير تر از آن فقير پولم بر سر جاده ي فرهنگ !

جان باخته تر از جانباختگان انتخابات بر سر بزرگراه حقيقت !

گيج تر از آن مِي نوش تازه کار بر سر هزار راه سياست !

تو که هفت خط را نوشيدي چرا چون من مي خزي؟

چه خمار کرد مرا معنا !چه دلگير کرد مرا حقيقت!چه تشنه  مي کند ترا شهرت ! چه از ياد مي برد مرا صداقت!چه تحسين مي کند مرا دروغ! چه مي طلبي آنچه جاه مي نامندش ! مي آيد مي برد مرا صدا! مي کشِد و مي کشُد مرا تصوير !

خموده مي کند مرا تقدير بر قبر پوسيده ي گفتاري که هيچ وقت عمل نشد !

له مي کند مرا و تو را فردا ، دود مي کند ما را تاريخ ........

گيج مي روند آنها تا آن روز تاريخ .............

گيج آمديم ديروزامام خميني ها را تا امروز خميني ها

کاش هر آنچه آمده بوديم را هرگز هزارباره نمي رفتيم .

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 23:35 | لینک  | 

 

من که با دفتر جنگ ، بر خواسته هايم ، به سراغت آمدم

من که با لحظه ي صبر به تماشا تو نشستم

من که آن ياسمن رويايت بودم

من که شخصيتم جز ياسي آن روز نبود

من که تصوير خودم ، بر همه مقدم ديدم ! تو به من اينگونه نمودي

من که هر لحظه نشاني از خودم تاباندم

 تو چنان غرق چه بودي که منِ من را نيافتي

من که هر لحظه برايت بازي اعداد را نشان کردم

تاريخ و زمان را نشان کردم

من که خودم را برايت خواندم

من که تا صفحه آخرم ورق خوردم

آنچنان غرق ....

چه بودي که مرا نشنيدي؟

دير زمانيست که نا تمامم .....

نا تمام مي بينم ، نا تمام مي خوانم ، نا تمام مي نويسم ، نا تمام مي بندم

دل من بسته به يک سيب نبود

                                                             دل من بسته به يک برگ نبود

                                                                                                                             دل من بسته به تقدير نبود

دل من بسته به هيج چيز نبود

خبرم را که همه مي بينند

                                                      سفرم را که همه مي خوانند

                                                                                                                   کاش تفسير خبر را مي کشتم

من همانم که تو مي بيني

من همان خوار تن خير سرم که خواب بدنم را به شب لحظه ي آغوش خودت مي شکني

من همان لحظه ي گرم سفرم که سرخي ام را براي خود قتل عام مي کني

دير زمانيست که نا تمامم                    من هيچ گاه تمامم را نيافتم

باز چه بيهوده شيشه ي پر ترکم را به سنگ خاراي وجودت کوفتم

خبر مرگ من از گرسنگي سيه چرده هاي وطنم سرد تر است؟

خبر ترس من از مردن نحيفي بر سر ايستگاه اتوبوس سفرم داغ تر است؟

خبر دور شدنم از خانه ي بي درد عيان ، تيز تر از بدن هرزه ي هر جايي اوست که تاسِ تخته اش جز صفر نمي غلتد؟

خبر سفرم با همان دلال بدن ، سخت تر از زلزله ي خوش خبر بم و هر روز وطن نيز نبود!

خبر تفکيک من از تو ،خيره کننده تر از خبر تفکيک صندلي من از مرد نبود!

خبر هاله ي بي فرهنگي و فقر ، پر نور تر از هاله ي محمود نبود؟؟
شايد اگر اينبار توصيه ي چند فرزندي محمود را به تحريم نکشيم ، کميت امر ، کيفيت تصوير هنجارِ وطن!! را به رخ او بکشد!

بايد اين دفتر را بست                  بايد از نانوشته ها ننوشت             بايد نديد و خنديد       بايد دور مکاني ايستاد و زود زماني گريست

پتروس زمانم خوابست!

ريز علي نيز خسته!

دست پتروس زمانم يک دسته گل نرگس سر چهار راه

لباس ريز علي ديشب جاي هيزم سوخت و صدايش در جنگ مقدس به يغما رفت

کوکب همسايه ي ما نيز ديشب از گرسنگي مرد

کبري هم خودش  زير باران جا ماند

از روزي که گاو مش حسن مرد و سر به بيابان زد ، هر چه انسان مرد ، کسي بر سر قبرش نگريست

منم چون حسين فهميده ، چند خاطره بر افکارم بستم شايد جايي لزوم انتحار رايافتم!

در ديار ما همه با هم خوبند همه هم را مي فهمند ! به دروغ فرياد يغما شدن وطني را سر ميدهند که خود گرگ وطتنند

من ماندم و تو (چوپان هاي دروغگو)

 

 

 

چه کسي گفت: «خداوند ، شبان همه است
و برادرها را تا ته دره ی سبز رهنمون خواهد بود.»

من شبان رمه ی خود بودم
و کسي آن بالا
 خود شبان من معصوم نبود.

غفلت من ، رمه را از کف داد
غفلت او شايد
هم از ايندست مرا
هم از ايندست تو را
رمه را
همه را
. . .

 

                                                              شهيار قنبری

 

 

 

 

نادانی من از ترس است و ترس من از نادانی 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 20:20 | لینک  | 

 جهان در انتظار عدالت و عدالت ؟؟

 

 

 

 سپاس نمي گويم آنکه:

 

زنجير فقر را بر گردن فرزندان موفق اين مرز

 

 انداخت تا مرگشان هم، همچون تولدشان اين

 

 موفقيت بلقوه را حمل کنند .

 

براي اولين بار تصميم گرفتم با هم بريم بيرون، آخه هالوين بود چه فرق

مي کنه داخل ايران باشم يا خارج ! هالوين که دفاع از حقوق بشر وزندانيان

سياسي نيست که ممنوع باشه !بهش زنگ زدم ، خوشحال شد

گفت : به چه مناسبت ؟

گفتم : ميخوام هالوين رو هم وارداتي کنيم ! مي خوام بعد ازتاسوعا ،عاشورا

و اعياد مذهبي و ولن تاين حالا هالوين رو به تقويمم اضافه کنم آخه ما

ايرانيا که از خودمون نه عزا داريم نه جشن !حالاشايد بعد ها تو تقويما به

افتخار منو تو که اولين وارد کننده هاي هالوين تو ايران بوديم بذارن :

چکاوک و درختش...

قرار گذاشتيم که بياد دم لونه ي من .

زنگ در زده شد ، سعي کردم طبق رسوم هالوين در آمريکا ، خيلي متفاوت

تر از روزهاي ديگه باشم ، بدونه اينکه در رو باز کنم ، رفتم پايين پشت به

 در وايساده بود ،پريدم جلوش ، جاخورد ،

گفت : ديوونه شدي ؟

گفتم : نه آخه هالوينه ، نترسيدي ؟!

قرار شد تا يه جايي با ماشين بريم بعد پياده به هالوينمون ،ترس رواضافه

کنيم !

سوار ماشين شديم وقتي رسيديم سر کوچه .

گفتم : من يه آب انار مي خوام

گفت : حتما

رفتيم به طرف آب انارفروشي....

هالوينمون شروع شد :
يک گشت ارشاد ! دوتا مرد جلو نشسته بودن !! دوتا زن عقب !!!

کنارمون وايساد ، يکي از مردا سرشو آورد بيرون وبه من گفت : بيا اينجا...

منم رفتم ،خيالم راحت شد که نيروي انتظامي هم هالوين رو فراموش نکرده

و مي خواد به نحو احسنت براي من جَوش رو آماده کنه !

گفت : اين چه طرز لباس پوشيدنه ؟؟!!

مي خواستم بگم آخه هالوينه بايد يه جوري مي ترسيدم حالا هم که صدام

کرديد ترسيدم !جلوي زبونمو گرفتم .

گفتم : مگه چشه ؟؟!!

يه دختر ديگه رو با مانتوي بلند که برميگشت به زمان لويي شانزدهم ،( انقدر

دامن گشادوپر چين و  بلندي داشت که منو ياد لباس هاي انگليسي

مي نداخت )نشون دادو

گفت : اون يه لباسه، اينم يه لباس !

گفتم : آره ، حالا چيکار کنم ؟؟!

گفت هم مانتوت کوتاهه هم شلوارت ، بکششون يه کم پايين !!

گفتم : خب مانتومو که کاريش نمي شه کرد ولي شلوارمو اگه بيارم پايين

تر بدتر ميشه ها!نميشه ؟؟!! اين لباس ها رو از ايران خريدما !!

گفت : يه بار ديگه اينجوري ببينمت............ رفتن .

ترسيدم آخه هالوين بود !

گوشه ي پياده رو کنار پسر ها و دختر ها با بستني ها ي يکمتري با

خنده هايي که شدتت شادي داشت خفشون مي کرد ، کنار ماشين ها ي

لامبور گيني،فراري،سي فايو،بي ام و،بنز،مگان.............. يه پسر يچه نشسته

بود که خب ، هميشه اونجا ميشينه ! وظيفش هم ، وزن کردن گوشت و

چربي هاي من و بقيه ست ! که بعد از خوردن بستني و ساندويچ و غذاهاي

چيني و ايتاليايي و ..... روي هم تلانبار ميشه ! روي يه کاغذ هم مقداري پول

خورد هست که فکر کنم اگه خيلي باشه خرج همون کتاب و دفتر و خودکار

 جلوشه !ترسيدم آخه هالوين بود !

ديدم دمه رستوران خيلي شلوغه !دقت کردم ! ديدم مثله هميشه چون

رعايت حجاب اسلامي در اون مکان الزامي بود ، همون دختر پسر ها که از

شدت شادي داشتن خفه مي شدند ، خنده روي لباشون يخ زد ! يادم اومد

که آهان ! اگه بخوان برن شام بخورن بايدبرگردن خونه هاشون و دست و

صورتشونو بشورن و لباس عوض کنن ، خلاصه سرو وضعشون رو عوض

کنند و مثل انسان کامل و بالغ بيان غذا !! خنده براي اين گروه مرفه بي درد

هم دوومي نداشت ! اين تصاوير تکراري ، باز هم به هالوين کمک مي کرد !

آب انار رو خريديم و اومديم دم ماشين ، خوب براي آب انار هم خيلي

ترسيديم چون خيلي گرون بود !ولي ديگه خريديم ، دم ماشين دوباره اون

دو تاخانوم که پشت ماشين گشت بودند ، اومدن !

يکيشون گفت : خانومم اين چه طرز لباس پوشيدنه ؟؟!

مي خواستم دوباره به اين سوال تکراري جواب بدم که همکارش فرصت نداد

گفت : قبلا تذکر داديم بهشون ، بريم .

حيف شد اين خانومه يادش رفته بود هالوينه ! بايد مي ترسوندمون !

نشستيم تو ماشين ، يه پسر با لباس هاي تميز و مرتب اومد طرفمون ،

شروع کرد اسفنددود کردن ! خوب ديگه اسفنداشو بي اجازه ما ، براي ما

سوزونده بود ، مجبور شدم هزينه ي اين رفع بلاي اجباري رو بپردازم .

مي خواستم بگم برا خودت دود کن دلم نيومد .

چند دقيقه گذشت که هالوين اصلا نبود ! آخه نمي ترسيديم ! يه پسر بچه

اومد دمه ماشين !

گفت: ازم اسکاج بخر!

گفتم : آخه به چه دردم مي خوره !

گفت : ببر خونه ظرفاتو بشور.

گفتم : خب باشه بده ببينم .

يکي از اسکاچ هارو باز کردم ديدم پاره ست !

گفتم : اينکه پاره ست !

گفت : نه ، اينو خودم پاره کردم آخه يه خانومه بهم گفت اگه بتوني يکيشو

پاره کني همشومي خرم منم پاره کردم ولي اون نخريد !

گفتم : اِ ، مدرسه ميري ؟

گفت : آره شبانه ،بزرگسالان ، بعد از اينجا مي رم مدرسه .

گفتم : الان ! مگه ترک تحصيل کرده بودي ؟

گفت : آره آخه بايد کار مي کردم مدرسه نمي رفتم ، الان با بابام کار مي کنم

اونهاش ، اون داره دمپايي مي فروشه ، من خودم خرج مدرسمو مي دم .

بيا 10 تا بخر .

گفتم: خوب يکي ديگه بده ببينم .

 اونم پاره بود

به خودم گفتم با اين حساب همشو خودش پاره کرده !

شايدم گوشام درازه و  از زير اين روسريم معلومه که پشت گوشم مخمليه !

گفتم : خب بده مي خرم !

ترسيدم آخه هالوين بود ولي ايندفعه از اين ترسيدم که نکنه منو ، همه

شناختن ، آخه منکه مثه آدما لباس پوشيده بودم !

ترسيدم آخه هالوين بود ولي ايندفعه از اين ترسيدم که آخه کي دلش مياد

از يه بچه اينقدرکار بکشه !

پنجره ي ماشينو کشيدم بالا .

 جهاني رو تصور کن اگه حتي تصور کردنش سخته

جهاني که هر انساني تو اون خوشبخت خوشبته

همه آزاد آزادنند همه بي درد بي دردند

جهاني رو تصور کن پر از لبخند و آزادي

لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادي

گفتم : بابا ، تصور براي چي  !! تا تصوير هست تصور چيست !!

ماشين رو روشن کرد ، رفتيم ،کجاشو نمي دونم ! گفتم : بيا مثه آب هاي

بارون که ازبالا ي شهر مياد و از زير تنه ي درختاي خيابون پهلوي مي گذره

و جاري ميشه و همه ي کثيفي ها ي بالا ي تهران رو در نهايت به پايين

تهران ميبره و اونجا آب جمع مي شه ويه بچه غرق ميشه ، بريم ببينم

کجا مي رسيم ! شايد جايي جمع شديم و کسي رو غرق کرديم شايد هم

خودمون غرق شديم!

نه نگفت .

رسيديم پشت چراغ قرمز :

اين چراغ قرمز، غير از اينکه مال ماشينا بود چراغ خطر فقر و فحشا بود .

يه زن 42/40 ساله، با يه دسته گل نرگس : دخترم گل بخر ، ارزونه

من : نه مرسي

زن : 700تومنه

من : خب ، مي خرم

زن :خدا عوضت بده ، ابولفضل کمکت کنه

مي خواستم بگم خدا عوضم نمي خواد بده خدا حقه تو رو بده واسه من

کافيه ، دلم نيومد .

چقدر اون جلو شلوغه ، فکر کنم هالوين گرفتن !

نه دعوا شده !

دوتا ماشين ، توي يکي 4 تا پسر ، توي يکي 2 تا پسر ، 2 تا دختر!

پياده شدن ،کلي فحش به هم تقديم کردن ، به طور نمايشي به هم عشق

ورزيدن و مشت هاشون رو فکر کنم به نشونه ي همبستگي در هم گره

کردن !ملت هم که انگار فيلم اکشن دارن مي بينن !

دختر هرچي خواهش کرد ولش کنيد کسي توجه نکرد!خلاصه اون پسري که

به نظر ميومد دوست دختره باشه کلي کتک خورد .

دختره ، پسر رو بغل کرد و بوسيدش ، پسره دختر رو هل داد عقب و

گفت : زشته تو خيابون !!

دختره گفت : کار تو زشت بود که دعواکردي نه کار من ، رفت تو ماشين

نشست تا پسره بياد !

ترسيدم آخه هالوين بود ولي به سبکه ايراني !

سي دي رو عوض کرد :

 دنيا ديگه مثله تو نداره ه ه ه نداره نمي تونه بياره ه ه ه ه

با من بود ، مي گفت دنيا ديگه مثله من نداره ، ولي مي گن بنيامين اين

شعرو واسه امام زمان خونده ! منظورشون امام اين زمانه ! (امام خامنه اي)

يا اون امامي که قراره وقتي همه مردن همه کشتن همه خوردن همه بردن

همه تجاوز کردن با شمشير امام علي بياد!

گفتم : عوض کن ، اين چيه !

سي دي رو عوض کرد :

هواي خونه چه دلگير مي شود گاهي..... از اين زمانه دلم سير مي شود گاهي

عقاب تيز پر دشت هاي استغنام............ اسير پنجه ي تقدير مي شود گاهي

صداي زمزمه ي عاشقان آزادي..............فغان و ناله ي شبگير مي شود گاهي

نگاه مردم بيگانه در دل غربت........دو چشم خسته ي من تير مي شود گاهي

مبر ز موي سپيدم گمان به عمر دراز.....جوان ز حادثه اي پير مي شود گاهي

بگو اگرچه به جايي نمي رسد فرياد........ کلام حق دم شمشير مي شود گاهي

بگير دست مرا آشناي درد بگير...........مگو چنين و چنان دير مي شود گاهي

به سوي خويش مرا مي کشد چه خون و چه خاک

                                                        محبت است که زنجير مي شود گاهي!!

گفتم : ماکه خونه نيستيم چرا انقدر امروز دلگيره ؟ چرا هر روز دلگيره!!

چرا هر روز هالوينه !آخه چرا افراط مي کنيم ؟؟آخه مگه هالوين هم افراط

داره!!چرا هر روز مي ترسيم ومي ترسونيم ! اين سي دي رو عوض کن !

منو ياد عروسک زشت مي ندازه !منو ياد شرف مي ندازه !

ياد جوان روي پير دل ! ياد بهشت زهرا ! ياد مرگ حقيقت !

منو ياد:

من ميگم منو شکستن ، چشم فانوسمو بستن

تو مي گي خدا بزرگه ماه مي ده به شب من

من مي گم آخه دلم بود اونکه افتاده به خاکت

تو مي گي سرت سلامت آيينه ها زلال و پاکه

اينه که فاصله ها رو نمي شه با گريه پرکرد

يکيمون بهار سر خوش يکيمون پاييز پر درد

من مي گم فاصله مرگ بين دستاي تو تا من

تو مي گي زندگي اينه حاصل عشق تو با من

من مي گم حالا بسوزم يا که با غصه بسازم

تو مي گي فرقي نداره منکه چيزي نمي بازم

من مي گم اينجا رو باختي عمري که رفته نمي ياد

تو مي گي قصه همين بود تو يه برگي توي اين باد

 

ادامه دار.......

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 1:44 | لینک  | 

 

 

 

 

 

 

تو كه بر بارگاه نرم ابديت لميدي و بي خيال از همه دنيا برگه اعمال شاهكاري رو كه خلق كردي قرائت مي كني كاشكي حداقل اون بالا رو طبقاتي نمي آفريدي و بي طبقه توحيديش مي كردي . اگر چه منو ناقص العقل مي دوني اما اگر هم اين طوريه بايد خودتو سرزنش كني كه آخه اين جوري ديگه فتبارك الله احسن الخالقينتو نفي مي كني. به هر حال صلاح سرزمين خويش خسروان دانند تو كه ديگه ماشاءالله مالك و پادشاه دو جهاني. از رگ گردن نزديكتر بودن پيشكشت ، فقط كمي سرتو پايين بيار ، نه به اون اندازه اي كه از ما موقع سجده توقع داري و به من نگاه كن ، تو كائنات يه منظومه شمسي داري كه يه زمين داره، همونكه روزهاي آخر خلقت كن فيكن شد، اونجا كمي بالاتر از خونه ات يه ايران هست كه بنده هاي كاتوليك تر از پاپت وسط پرچمش اسمتو گنده نوشتن البته به زبان عربي . آهان گفتم عربي بذار تا يادم نرفته بگم كه من اون وقتا كه نماز مي خوندم اصلا حاليم نمي شد كه چي مي گفتم ، استغفرالله گاهي فكر مي كردم كاش زبونهاي ديگه رو هم بلد بودي اما خداييش روضه هاي عربيش گريه دار تره . وقتي فارسي مي خونن آدم خنده اش ميگيره .

اگه صداي منو ميشنوي لطفا صم بكم نشين، مگه نمي گي از تو حركت از من بركت . مرديم از بس كه ادعوني خونديم و استجب لكمي نديديم. آخه كرمتو شكر اينجا مردم بيچاره خودشون تو خيابون مي خوابن و هي تند تند واسه تو خونه مي سازن، ببين توي هر كوي و برزنش چند تا مسجد داره با چند تا قدمگاه و امامزاده . اينجا بيست و پنج ساله كه صراطش مستقيم شده .تا عرش اعلات مسلموناي شيعه حاكم شدن اونم از نوع دوازده اماميش اما نمي دونم چرا اوضاع هر روز قمر در عقرب تر ميشه  زلزله و انفجار و تصادف و قتل و ...  ناراحت نمي شي اينقدر مستضعفاي بدبخت ، همونايي كه وعده سر خرمن تسلط بر زمين رو بهشون دادي پي در پي امتحان مي كني؟ آخه تو نا سلامتي رحمان و رحيمي. خلاصه بد جوري گله دارم ازت آ خدا . نگو چرا ميگي آقا . هر كاري مي كنم نمي تونم تو رو زن يا بدون جنسيت تصور كنم در عوضش ملائك مقربت كه همه مردند رو زن تجسم مي كنم با دو تا بال . آخه مگه ميشه زن باشي و اونوقت تركه برداري و به جون زنا بيفتي ؟ يا سهم ديه و ارثيه رو واسشون نصفه حساب كني يا دو تا زن رو يك مرد به حساب بياري . خب ما چيكار كنيم حالا گيرم خانوم حوا يه شكري خورده گفته بيا سيب رو بچين . اون اگه آدم بود مخشو كار مينداخت . حال و حولشو كرده اونوقت دو قورت و نيمش باقيه و تقصير ها رو گردن اون بيچاره ميندازه. تازه مگه واسش بد شده حالا ؟

ميگي دل با ياد تو آروم ميگيره نمي دونم هر وقت بيادت ميافتم هول برم ميداره ، دلم شور ميزنه ، همش نگرانم نكنه كاري كنم كه جهنمي بشم اما تو رو به جون اون عزرائيلت كه ميدونه جون دادن چقدر سخته قسم ميدم منو بنداز تو اسفل السافلين . آخه ميگن هر چي آدم با حاله اونجاست . اينجا كه خيري به ما نرسوندي. توي يه خراب شده اي به دنيام آوردي كه تا به خودم اومدم يه روسري سرم انداختن و به فكر يه آقا بالا سر بودن واسم. شش روز هفته به سختي كار كرديم و شب جمعه ها دعاي كميل و صبح جمعه دعاي ندبه و ظهر جمعه هم نماز جمعه. بزن و برقص بخوره تو سرمون يه تفريح ساده رو هم خواهر زينباي فريب خورده ات كوفتمون مي كنن، اونجا شايد يه صفايي كنيم. در عجبم چرا هر چيزي رو تو اين دنيا حروم كردي اونجا حلالش مي كني؟ از بهشت خوشم نمياد دلم نميخواد بزك دوزك كنم و حوري بشم منو ياد سكس شاپ ميندازه . گاهي فكر ميكنم تو هم يه پا اوپن مايندي ها واسه خودت . اون شراب مرابهايي رو هم كه نويدش رو دادي همين جا گاهي قاچاقي امتحانش كردم ديگه لطفشو از دست داده. جبرئيلت هم خدا خيرش بده با اون كاري كه دست مريم عذرا داد كلي طفلكي رو به دردسر انداخت اما اسرافيل رو دوست دارم چون هنرمنده. دمش گرم خوب صوري مي دمه.

خر دجال كه نيستم ، ميفهمم آبروريزيه كه اين حرفا رو از زبون يه بچه سيد ميشنوي كه مادرش مداح اهل بيته و تموم افتخار فاميل پدريش شجره نامه ايه كه با قاب طلا به ديوار اتاق پذيراييشون نصب كردن ( چه خطري بودم و خودم خبر نداشتم ) خب حق داري غضبناك بشي . والدينم هم اگه بشنون عاقم ميكنن. تقصير من نيست به خدا حتما قضا و قدر اين بوده. چيكار كنم اين شيطون رانده شده از درگاهت لعنتي بد جوري رفته تو جلدم اما هر كاري ميكنم ازش بدم بياد نميشه. از موجوداتي كه عين بز سرشون رو پايين نميندازن و افسارشون رو دست كسي نميدن و سوال ميكنن و چيزي رو كه غير قابل قبوله قبول نمي كنن و بعد حرف دلشون رو ميزنن خوشم مياد.

اينا رو واست گفتم كه بدوني كه اينجا هم داره اوضاع كم كم خيط ميشه . ديگه كسي واسه اولي الامرت تره خرد نمي كنه به نشونه هاي روي زمينت نعوذبالله ميگن مارمولك. حواستو جمع كن ، مسأله گم شدن عايشه رو يه جوري ماستمالي كردي . نكنه يه وقت منجي عالم بشريت رو با اسب و شمشير بفرستي اين پايين. تو كه گوش شيطون كر چشم شيطون كور وضعت خوبه سرمايه داري ، لااقل يه اسلحه ليزري دستش بده ، يه جت بويينگ هم بنداز زير پاش . اين جوري با كلاس تره . آخه مشركين و منافقين و كافرا خيلي قدرتمند شدن لا مذهبا ، ضمنا اين بنده هاي مخلصت فكر ميكنن تو حاليت نيست . همه جور فسق و فجور و لهو و لعب ميكنن بعدش هم توبه ميكنن يا يه پولي به يه نفر ميدن نمازهاي قضاشونو بخونه يه پول هم يه گوشه ميذارن تا بعد از مرگشون يه مسجدي چيزي بسازن و راحت بتونن پل صراط رو رد كنن . هر چي هم امر به معروف و نهي از منكرشون مي كني و ياسين مي خوني گوششون بدهكار نيست .

يادم باشه با اين همه كفري كه گفتم شب قدر كتابتو رو سرم بذارم و دعا كنم : الهي ،بار پروردگارا مرا به روزگار سلمان رشدي دچار نكن .

آمين يا رب العالمين

 

                                                                                                                        نویسنده:؟؟؟؟

                                                 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 3:52 | لینک  | 

 

 

 

گفت دانايي که: گرگي خيره سر


هست پنهان در نهاد هر بشر!

 


لاجرم جاري ست پيکاري سترگ


روز و شب، ما بين اين انسان و گرگ

 


زور بازو چاره اين گرگ نيست


صاحب انديشه داند چاره چيست

 


اي بسا انسان رنجور پريش


سخت پيچيده گلوي گرگ خويش

 


واي بسا زور آفرين مرد دلير


هست در چنگال گرگ خود اسير

 


هر که گرگش را در اندازد به خاک


رفته رفته مي شود انسان پاک

 


و آن که از گرگش خورد هر دم شکست


گرچه انسان مي نمايد، گرگ هست

 


و آن که با گرگش مدارا مي کند


خلق و خوي گرگ پيدا مي کند

 


در جواني جان گرگت را بگير!


واي اگر اين گرگ گردد با تو پير

 


مردمان گر يکدگر را مي درند


گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

 

اين که انسان هست اين سان دردمند 

 

گرگ ها فرمانروايي مي کنند

 


و آن ستمکاران که با هم محرم اند


گرگ هاشان آشنايان هم اند

 


گرگ ها همراه و انسان ها غريب


با که بايد گفت اين حال عجيب؟...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 22:41 | لینک  | 

 

گياه تلخ افسوني !

 

شوکران بنفش خورشيد را

 

در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نو شيدم

 

و در آيينه ي نفس کشنده ي سراب

 

تصوير ترا در هر گام زنده تر يافتم

 

در چشمانم چه تابش ها که نريخت!

 

و در رگ هايم چه  عطش ها که نشکفت!

 

آمدم تا ترا بويم.

 

و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي

 

به پاس اين همه راهي که آمدم.

 

غبار نيلي شب ها را هم مي گرفت

 

و غريو ريگ روان خوابم مي ربورد.

 

چه رويا ها که پاره نشد!

 

و چه نزديک ها که دور نرفت!

 

و من بر رشته ي صدايي ره سپردم

 

که پايانش در تو بود.

 

 

آمدم تا ترا بويم.

 

و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي

 

به پاس اين همه راهي که آمدم.

 

ديار من آن سوي بيابان هاست .

 

يادگارش در آغاز سفر همراهم بود.

 

هنگامي که چشمش بر نخستين پرده ي بنفش نيمروز افتاد

 

از وحشت غبار شد

 

و من تنها شدم

 

چشمک افق ها چه فريب ها که به نگاهم نياويخت!

 

و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها که نشانم نداد!

 

آمدم تا ترا بويم،

 

و تو: گياه تلخ افسوني!

 

به پاس اين همه راهي که آمدم

 

زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي،

 

به پاس اين همه راهي که آمدم.

 

                                                                   سهراب(هشت کتاب)

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 15:32 | لینک  | 

به نام خالق یکتا

 

درد فرهنگ شکست خورده و یلدای بی پایانی که بر آن چنبره زده، ذهن همه ما

 

 را اشغال کرده است. همه ی مایی که دلمان برای یک زندگی پاک و اخلاقی

 

لک زده است، صرفنظر از اینکه این فرهنگ از بین رفته، ایرانی بوده یا

 

 اسلامی، برگرفته از آیین مزدا بوده یا تلفیقی از همه ی اینها، اخلاقی که دلمان

 

 برایش تنگ شده باوریست انسانی با معیارهایی ثابت و مشخص.

 

بگذریم از اینکه آن زندگی دوست داشتنی از دست رفته از چه تاریخی به باد

 

فراموش سپرده شده است، از هنگام تناول درخت ممنوعه، از زمان مصلوب

 

شدن مسیح، از اولین باری که طعم انتظار چشیده شد، با پاگذاشتن تکنولوژی

 

سیاه به روزمره سفید و یا از 27 سال پیش، چیزی که جلب توجه می کند

 

اینست که ما هم فراموش کرده ایم برای رسیدن یه آنچه دوستش داریم زحمت

 

 بکشیم.فارغ از اینکه رژیم حاکم را قبول داریم یا نه، آمریکا را می پسندیم یا

 

 روسیه را دوست خود می دانیم، برای رسیدن به جامعه آرمانی یک گذار

 

طولانی مدت را ترجیح می دهیم یا یک حرکت انقلابی، ظهور منجی را آخرین

 

 روزنه امید می دانیم یا اولین و یا هیچکدام، و صرفنظر از همه اختلافات

 

اعتقادی و سیاسی که من و تو و تک تک بچه های این خاک با هم داریم، در

 

 پاکی سرشتمان و خواستمان برای بازگشت به آن فطرت پاک، یکسانیم. پس

 

 می توانیم دست یکدیگر را بفشاریم و همگام شویم. می توانیم از سیاست زدگی

 

 بی حد وحصر اخلاق و فرهنگ و هنر و ادبیاتمان جلوگیری کنیم و آنها را با

 

 ارزش ذاتیشان بنگریم نه با دید سیاسیمان. می توانیم برای دغدغه های

 

مشابهمان که قطعا زندگی پاک و اخلاقی مهمترین بخش آن است تلاش کنیم و به

 

 سلیقه های متفاوتمان به عنوان یک ودیعه ذاتی نظر کنیم نه بهانه ای برای

 

جنگ و تعارض.

 

برای این همراهی و همفکری، خانه ای بنا کردیم، خانه ای بی دیوار، پر

 

پنجره، خانه ای سبز در کویری سبز.

 

 

خانه وارثان هونیراث

 

 

به قول یکی از رفقا «هونیراث خانه ماست، خانه ای خارج از دنیاها و

 

 فاصله ها. دنیای امروز دنیای عجیبی است، دنیای نردبان متزلزل و لرزان

 

 تمدن ماتریال، دنیای هجوم سیمان و آهن و ماشین، دنیای تفکر فردگرایانۀ

 

غرب زدۀ غرب ستیز».

 

حال اگر تو هم دنیا را اینگونه می بینی و روی دوش خود وظیفه ای احساس

 

 می کنی، به خانه بیا، دوست داریم قدم محکمی باشد، پس تو هم خشتی

 

 باش برای استحکامش.حضورت را در www.honiras.ir به همه اعلام کن تا

 

 در روز 27 مهر همدیگر را برای اولین بار ببینیم. 27 مهر روز خاطره

 

انگیزیست برای ایرانیان، خاطره ای که به فراموشی رفته است، باشد که به

 

بهانه اولین دیدار ما، آن خاطره نیز زنده شود.

 

خانه وارثان منتظر همه وراث می ماند.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 15:14 | لینک  | 

 

 

 

اي کوروش کبير بپا خيز که پارسيان به خوابي

 

عميق فرو رفته اند.اينجا ايران است سرزمين

 

پارسيان . در اين خاك زماني قهرماناني گام

 

بر مي داشتند و سم اسبان يكه سواران زيادي بر

 

 اين خاك ضربه ميزد . زماني اينجا يك امپراطوري

 

 بزرگ بود يك روز نام پارس با جلال و شوكت به زبانها آورده مي شد . روزي

 

 در اين خاك امپراطور روم زانو زد و به اسارت شاپور ساساني در آمد .

 

 روزي ...آري بدون شك گذشته افتخار آميزي داشتيم . بدون شك در

 

 گذشته دور بودند بسيارکساني كه آرزويشان اين بود " كاش ما ايراني

 

 بوديم " . آري روزي چنين بوديم اما ...


چند روزيست که تب نوشتن مطلب در باره ي ارتباط جنسي و دختر هاي

 

 فراري در ايران داغ شده ! من فکر کردم به جاي ادامه ي پست قبلي

 

(تقدس عشق) در باره ي اين معضل بنويسم زيرا خودم را جدا از آنچه امروز

 

 در ايران رايج است و اتفاق مي افتد نمي بينم .

 

در نوشته هايي خواندم بعد از بيان معضلات اجتماعي امروز ايران ، دست به

 

 دامان خدا شدند ! و خواهان فرجي از جانب او!

 

در جاي ديگر اين موضوع را يک مشکل بي معني ، و فکر و بحث درمورد آن

 

 را بي اهميت دانستند . انديشيدند که با ايجاد آينده اي روشن براي جوانان

 

اهميت اين موضوع از بين مي رود غافل از اينکه اين ، يک معضل عاطفي

 

 است و با تکنولوژي و ...... حل نمي شود و تنها راه حل آن فرهنگ سازي

 

 خواهد بود .

 

و عده اي اين رابطه را يک رابطه ي انساني و تمرين قبل از ازدواج تعبير

 

 کردند و نداشتن اين رابطه را دليلي بر بيماري روحي خواندند .

 

اين سوال براي من پيش آمد آيا اگر دختر ها اين عضو  در وجودشان به

 

 وديعه گذاشته نشده بود که با از دست دادنش دو راه بيشتر باقي نمي ماند ،

 

 يکي پنهان کردن آنچه بر آنها گذشته و ديگري از بين بردن همه ي

 

وجودشان ، باز هم خودشان را پنهان مي کردند يا اينکه ديگر ترسي از

 

 چيزي و جود نداشت و از خو دشان در مقابل سوء استفاده اي که ازآنها

 

 شده بود دفاع مي کردند !

 

آيا ما آفريده شده ايم که مرد ها از ما لذت ببرند و در آخر مثل رهگذري که

 

 از روي محل گذر عابر پياده عبور مي کند ، از ما عبور کنند و ما هم دم

 

 بر نياوريم !

 

تا کي بايد دختران جوان ما قرباني هوس هاي مردانه شوند و با به بازي

 

گرفته شدن احساساتشان همه ي وجودشان را خالصانه در اختيار مرد ها

 

 بگذارند و بعد هم فراموش شوند ! وگاها به پولي که به عنوان خسارت ! به

 

 آنها داده مي شود بسنده کنند و حتي بعضي اوقات  وقاحت به حدي

 

مي رسد که  تهديد به فاش کردن اتفاقي که برايشان پيش آمده مي شوند !

 

 و در آخر هم دختران جوان گريز را آخرين راه و خود کشي را به دنبال آن

 

انتخاب مي کنند .آيا اينکه دختر هاي ايراني معتقدند که بد نشان را تا

 

 ازدواج و براي يک رابطه ي سالم و عاطفي حفظ کنند بايد از طرف مبارزين

 

 و روشنفکران ما بي معني و بي اهميت تعبير شود و جنبه ي نا آگاهي به آن

 

 داده شود !اگر ملاک ما براي آپ تو ديت بودن و به عبارتي روشنفکر بودن ،

 

 آمريکاست ، پس بايد بدانيم که 5 سال از تاسيس هيات و تشکيلاتي در

 

آمريکا مي گذرد که جوان ها را به دور هم جمع مي کنند و بعد از آموزش ها

 

 و آگاهي ها بر طبق ضوابطي خاص ، يک تعهدنامه را امضا مي کنند که بر

 

 اساس آن تعهد نامه ، به خودشان تعهد اخلاقي مي دهند تا قبل از ازدواج

 

  با هيچکس رابطه ي جنسي بر قرارا نکنند و در اين مسير براي تشويق

 

ديگر جوانان و نوجوانان فعاليت مي کنند .

 

فکر مي کنم معضل امروز جامعه ي ما ، اين نيست که چگونه بايد با هم

 

ارتباط جنسي بر قرار کنند  و با چه وسيله هايي از بيماري جلو گيري کنند .

 

فکر مي کنم در بطن جامعه و بخصوص در ميان جوانان ، به اندازه ي کافي

 

 اطلاعات و آگاهي در اين مورد جريان دارد ، اگر چه در برنامه هاي درسي و

 

در کتاب ها مطالبي در اين مورد گنجانده نشده ولي  از آنجايي که جوانان

 

 امروز ايران به کتاب هاي درسي خود نه تنها اکتفا نمي کنند بلکه در کل ،

 

 اهميتي براي کتاب هايشان از لحاظ آموزشي و پرورشي قائل نيستند ، از

 

 اين موارد براي بر قراري ارتباط جنسي آگاهي کافي و وافي دارند .

 

مشکل دختري که به خاطراين اتفاق خودکشي مي کند در اکثر موارد تنها و

 

 تنها ، بي تعهدي طرف مقابل است و به دنبال آن ملامت کردن خويش به

 

 اين دليل که چرا بازيچه شده.

 

پس بهتر است بجاي آموزش روابط جنسي ، تشکيلاتي براي آموزش

 

انسانيت ، تعهد ، اخلاقيات و پايدار کردن بنيان خانواده در نظر بگيريم و در

 

 آن طرف هم به دختران جوان  ، شهامت دفاع از اتفاقي که بر اثر نا آگاهي و

 

 گاها ساده لوحي پيش آمده را بدهيم و به آنها بياموزيم که تنها دختر نيست

 

 که در اين اتفاق مقصر است ...

 

اگر خيلي بي پرده و شايد هم از ديد بعضي افراد ، روشنفکرانه به اين

 

موضوع بنگريم  ، اگر اين ارتباط با رضايت دو طرف و بدون هيچ قول و

 

 قراري مبني بر ازدواج  يا ......از طرف پسر باشد ،تصميم با خود دو نفر است

 

ولي اگر از احساسات و عواطف دخترانه سوء استفاده شود تا لحظه لذت براي

 

مردان فراهم شود ، بحث تعهد و انسانيت و اخلاقيات به ميان مي آيد.

 

مخالفت امروز ما با حکومت جمهوري اسلامي به معني مخالفت با همه ي

 

آنچه در ايران  ، ارزش به حساب مي آيد ، نيست. اينکه فساد زير پرچم سه

 

رنگ شيرو خورشيد يا الله يا هر آرم ديگر صورت گيرد  ، نفس عمل را تغيير

 

 نمي دهد و فساد با هر عنواني  ، فساد است.

 

اين حکومت بيمار ، مردم ايران را به گونه اي دچار بحران هويت کرده که

 

مداوم فرهنگ غني ايران را به زير آفتاب فرهنگ اين کشور و آن کشور

 

 مي کشانند تا درست و يا اشتباه بودن را به ما ثابت کنند  ، گاهي الگوي ما

 

 کشور هاي اسلامي مي شوند و گاهي آمريکاو گاهي روسيه!

 

من با هيچکدام از اين کشور ها مخالف نيستم ولي فرهنگ هر کشور و قوم

 

و نژاد  ،  وابسته به خود آن کشور است و ما نبايد راه رفته و بازگشته ي آن

 

ها را دوباره تجربه کنيم.

 

مقصود اينکه : آنچه امروز در جامعه ي ما فراموش شده و نياز به آموزش و

 

 باز آفريني دارد ، نحوه ي ايجاد رابطه ي جنسي نيست ، بلکه پايبندي به

 

آنچه که بر زبان مي آوريم ، است و بيان نکردن آنچه که هرگز به آن عمل

 

 نخواهيم کرد و شکستن تابوي هاي يک طرفه!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 11:59 | لینک  | 

انسان مانند رودخانه است،هرچه عمیق تر باشد آرام تر است. 
نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 0:42 | لینک  | 

بهترین انتقام ها فراموشی و بخشش است 
نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 0:15 | لینک  | 

 توقف در دنیای کودکی " دوستت دارم ها " را همیشگی معنی می کند

 

 

بخش نخست

 

 

جاده اي نمناک که از روي پستي و بلندي هاي زيادي عبور مي کند.

 

جلوتردر کنار جاده يک باغ شايد هم باغچه اي پر از رز سرخ به چشم 

 

مي خورد به وسط گلهاي سرخ رونده مي روم ، گويي قبلا کسي از 

 

رويشان دويده است.شکافي سفيد در ميان گلها ديده مي شود که ميان

 

 آنها لاله هاي سفيدي روييده است.جلوتر مي روم،آن طرف باغ گل سرخ  ،

 

جاده تکرارمي شود ، دقيقا قرين جاده اي که طي کرده بودم.

 

به راهم ادامه مي دهم شيب، زياد و نفس گير شده بود.

 

نمي دانستم در انتهاي اين مسير چه چيز به انتظارم نشسته اين ، مرا

 

کنجکاو تر  مي کرد.

 

به بلندترين نقطه ي جاده مي رسم ، رد گذر کسي بر آن باقيست . از آنجا

 

مي توانم همه ي راهي را که آمدم ، ورق بزنم اما  انتها برايم آشکار نيست

 

 پس باز هم ادامه مي دهم.

 

رطوبت هوا بيشتر مي شود ،آنقدر زياد که همه ي وجودم را تر مي کند

 

توجهي نمي کنم.سياهي شفافي ، انتهاي چشم اندازم را بسته است. جلو تر

 

 مي روم به جنگلي مي رسم که  در آن درختاني با برگ هاي سياه با نظم

 

خاصي روييده.سياهي برگ اين درختان عجيب توجه مرا جلب می کند

 

ولي براي کشف آنچه بر من تسلط يافته بود ، وقت را غنيمت مي شمرم و

 

 چشمم را به مسير اصلي مي دوزم .

 

درياچه ي سفيدي را می بينم ، مقداري از آب درياچه را مي چشم ، همه ي

 

 وجودم به صدا مي آيد ، شور بود ، ياد آور شوری  درياچه ي نمک چشمان

 

 او بر مزار پدرش .

 

مجبورم براي کشف انتها ، تن به اين آب دهم ، به اصرار اميد و آرزو هايم ،

 

 دل به شوري آب زدم .

 

با خود مي گويم تا انتها چيزي باقي نمانده جز قله اي سياه ، ميان سرخي 

 

افق و آبي سپهر.

 

حالا بايد بلند ترين و نفس گير ترين تاريخ سفر را صعود مي کردم پيش

 

 از آنکه زمين مرا با آنچه به پشت خود حمل مي کند ببلعد.

 

دستانم را که بر اثر ترس از سراب بودن آنچه مي ديدم ، کرخت شده بود ،

 

 به گردن صخره ها قلاب مي کردم و تنم را بالا مي کشيدم و پاهايم را

 

رويشان محکم مي کردم.

 

گردن صخره ها را يکی پس از ديگري چون هرزه اي زيبا روی ، ترک

 

 مي گفتم. شفافي اين سنگ ها چشمانم را تنگ مي کرد . به انتها رسيدم

 

 پيش از آنکه پرچم موفقيت را بر سر قله  به اهتزاز در آورم  ، احساس

 

 کردم قبلا اين قله را فتح کرده بودم.

 

قله ي سياه ، من را در خود ديد.

 

ماه به نقطه اي از آسمان رسيده بود آب قصد بالا آمدن گرفت .

 

 آب بالا مي آمد گويي قصد بلعيدن مرا داشت .

 

 بالا تر از اين قله جايي را نيافتم!

 

آب شور سر انگشتان پاهايم را لمس کرد گويي دشمني اش به همين جا

 

ختم نمي شد و قصد لمس کردن موهايم را داشت.چاره اي  نيافتم ،

 

تصميم بر آن گرفتم تا فرصت باقيست راهي را که آمدم کشف کنم .

 

تنم در آب غرق شد ، لب هايم را به هم قفل مي کنم ، صدايي را نمي شنوم ،

 

 آب تا زير چشمانم بالا آمده بود ، آخرين تصوير زندگي را مي بلعم و آب ،

 

مرا تا رستن گاه مو هايم لمس مي کند .

 

دردي بر چشمانم حس کردم بي درنگ لمسشان کردم  .......

 

من روي چشمانم قدم گذاشته بودم!

 

آب فروکش مي کند و به همان جاده اي که آمده بودم جاري مي شود.....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 1:18 | لینک  | 

 

اپوزسیون سانسورچی!!!

 

  

 

 

درد آور است باور اين حقيقت که گوساله جز گاو شدن راه به جايي ندارد

 

 اينکه : ميخ آهنين حقيقت به کوه استبداد (جمهوري اسلامي) و

 

 تخته سنگ زاييده شده از آن(ما و شما)فرو نمي رود.مگر با اعمال

 

تکنولوژي نوين امروز (انفجار هاي ديناميتي و کوپ بر هاي عظيم)

 

کوه را به تخته سنگ وسنگ را به خرده سنگ تبديل نموده و با برشهاي

 

 ماهرانه صيقل  دهيم شايد اين ميخ آهنين حقيقت که تا امروز تنها براي

 

 آويختن پاره اي از مستبدين به دار استبداد از آن استفاده مي کرديم

 

 به کار خود مان هم بيايد و غير از کوبيدن اين ميخ  به طويله ي تخريب،

 

 بر سر درِ مبارزه، از آن بجاي اهرمي براي فرو بردن باور دموکراسي و

 

 آزادي بيان در افکار خودمان و ديگران استفاده کنيم تا هرگز درد اين 

 

دموکراسي ما را بر آن ندارد که باز تنها با تاييد ،تعريف و تمجيد

 

  عقيده ي ما،اجازه ي بيان رابه ديگران  بدهيم. 

 

دشمن اصلي دموکراسي و در عين حال دوست ثبات آن خود دموکراسي

 

 است.

 

 دشمن آزادي بيان  من، همان آزادي بيان تو است. 

 

نه به اين معنا که يکي از ما برنده ي اين جنگ باشيم ، به عبارتي جنگي

 

 در کار نيست و هدف رسيدن به دموکراسي است و هر دو در يک طرف

 

 جبهه مي جنگيم و دشمن اصلي ما استبداد و خفقان (سانسوربه بهانه ي

 

توهين به مقدسات و مقام معظم رهبري! و به هر بهانه ي ديگر  ) است.

 

لازمه ي يک مباحثه سالم و آزاد، و جود طرفين موافق و مخالف است که

 

 بسته  به تعهد سياسي و اخلاقي به بيان موضوعاتي واقعي و يا دور از

 

 واقعيت مي پردازند.ليک هدف ، مارا مانع مي شود که صداي مخالفين

 

 را خاموش کنيم و يا بر اساس آموخته هاي خود به طور اتفاقي صداي

 

 ميکروفن را قطع کنيم !

 

ارتقاي فرهنگ نامه ي لغات مبارزين سياسي هم شايد کمکي به اين

 

منجلاب بکند تا از اين ماراتن تکرار و بعضا ارتجاعي رهايي يابيم.

 

فحش و فحاشي چه از زبان مبارزين و چه از زبان طرفداران آنها ، راه به

 

 جايي جز دفن مبارزه نمي برد.

 

آنچه که امروز در مبارزه ي سياسي چون بازي طناب کشي دنبال مي کنيم

 

 آخرش پوسيدن اين طناب و  به عقب پرت شدن هر دو طرف شرکت

 

کننده را به دنبال دارد.

 

شنيدن فحاشي ها بر ما واجب نيست ولي وقتي بر زبان جاري مي شود ،

 

 مي شنويم، سانسوربه بهانه ي(توهين به مقدسات و خانواده و هر بهانه ي

 

 ديگر) و پاسخ به فحاشي ها به همان زبان ، ما و آنها را مظنون  به شباهت

 

 مي کند.(ما در اين سمت خط مبارزه و آنها در آن سمت خط دفاع) 

 

کساني که فحاشي  و فقط فحاشي را آويزه ي دست خود قرار مي دهند،

 

 اول نگاه کنجکاو ما را به خودشان جلب مي کنند.

 

ترس بر آن است که آخر اين بازي ، مشت همه ي مبارزين ، پوچ باشد

 

 و آنچه به دنبالش مي گرديم در زمين حريف ، به باتلاق تاريخ  کشيده

 

 شده باشد !

 

تحقير و تاييد اعتقادات مذهبي و گرايش هاي سياسي همان چيزي است 

 

که امروز ما در اين گربه ي بيمار تجربه مي کنبم و مبارزين داخل و خارج

 

 نيز به همان ، چنگ مي زنند. 

 

سکوت ،  هميشه  به معناي تاييد نيست بلکه براي تعديل و وعده ايست

 

 براي اثبات حقايق در زمان مناسب.

 

و صد البته که  اين نکته ها زماني دور از شعار است که از شخصي ترين

 

 محدوده ی  خودمان شروع کنيم.

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 18:53 | لینک  | 

 

 

 

 

       روند اين تکرار بي پاسخ نه براي يک پرنده ي مهاجر که براي يک

 

        عقاب تيز بال هم دردآور است.آرزوي رهايي در وجود هر گون ريشه

 

        مي دواند و شايد در تمام حيات به دنبال همراهي با نسيم که بال هاي

 

        آزادي را نه يکبار بلکه چندين بار در هر فصل مي گشايد ،به تماشا

 

         مي نشيند و خشک مي شود.هر بار اين سوال سرنوشت از رگ و

 

            ريشه ي گون عبور مي کند و به بن خاک مي رسد و باز همانجا

 

                       سر چشمه ي اسارت را در خود حس مي کند.

 

 اما اين خاک که گون در آن ريشه رويانيده و اجزاي خاک را چون

 

 پيچک در هم تنيده نيز در آرزوي رهايي به سر مي برد ،آيا اين

 

 سرشت طبيعت است که خود در راهي جان مي دهي که آن راه را

 

                   از ديگر موجودات مانع مي شوي ...

 

آيا اين ذات هستي است که خود ريشه در خاک مي کني و از خاک

 

تغذيه مي کني اما در آرزوي رها زيستن از ريشه ات هستي بي توجه

 

              به اسارتي که تو ،خاک را به بند کشيده اي.....


     جرم سينا معلوم بود گرچه به هيچ وجه پاسخش اعدام نبود


               جرم ما چه بود حقيقت را به اعدام نکش..........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 13:10 | لینک  | 

 

فرحناز عزيز ازدست دادن آنچه ديروز کنارمان بود سخت و دردآور است

 

 به خصوص که اين عزيز از دست رفته پايه هاي زندگي باشد.

 

تلخي اين سوگ گرچه فراموش نشدني است ليک  برباور ما در کوتاهي

 

 و ناپايداري دنيا مي افزايد وما را بر آن وامي دارد که آگاه  تر و ثابت قدم ،

 

راه پر طلاتم زندگي را سپري کنيم.

 

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مُردگان !


نه به دستی ظرفی را چرک می کنند


نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند


و اندکی سکوت .‏...

                                                            حسين پناهی

 

 

بر خاطرات، سنگي نهادند. بر سنگ، خاطره حک کردند. بر خاطره،

 

 اشکي روانه کردند.روح را از تن گل ربودند. اشک را با گل هاي سرخ

 

 پوشاندند، گلها از اشک تازه شدند، تازگي بر روح بازماندگان، طراوت

 

 دميد بازماندگان تا سنگي ديگر آنجا را ترک گفتند.

 

تنها مرگ جسم  است که بازماندگان تو را ترک مي گويدفراموش

 

 کرده ام که تا مرگ جسم من بازماندگان را ترک مي گفتم .

 

امروز که روح جسمم را ترک گفت همه بر من گريستند ديروز که

 

 من بر همه گريستم همه لبخند مي زدند.

 

پر شکوه ترين خاطر ه ي زندگيم امروز است همه من را مي خوانند

 

 همه بر من مي گريندهمه از من مي گويند گرچه من ديگر مَرد ولي

 

 از وقتي مَردم همه من را به آغوش کشيدند.

 

از آن روزي که مَردم پاسخ وداع ام را دادند ،آرزو مي کردند که نمي رفتم

 

گرچه لحظه اي برگشتم همه رفتند  و من هم مرحمم را همان بي نفسي

 

 دانستم تا من نباشم و همه با من باشند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 0:25 | لینک  | 

 

 

 

 تو را سپاس

 

که آفريده ی همان خدايی که بايد سپاسش را

 

 

 صبح و شام گفت                                               و

 

                                                 فراموش کرده ايم ،..........

 

مادرم حلقه ي گل بر گردن خاطرات سنگي پدر مي انداخت،

 

 مرا به فکر وا داشت،

 

سپاسگزار وفاي هم بودند و

 

                                همه ي هستي ،من و تو،

 

                                         و تو و من ،

 

همه سپاسگزار از يکديگر ،براي خودکار و خرس وبوسه و

 

        هر چيز ،....

 

چرا براي هستي خويش سپاس نمي گوييم هستي بخش را؟...........

 

من مي پرستم آنکه  وفا را سپاسگزار بود

 

          من مي پرستم آنکه حريم را ندريد

 

                و مي درند

 

آنکه شمع فرصت ها را به باد هرزه خاموش کرد

 

 آنکه شعار را وعده نهاد

 

غم را دميد

 

دل را کشت

 

عشق را زمان معني کرد

 

وفا را مکان

 

ايمان را روزه

 

صداقت را سياست

 

             آزادي را، شکستن

 

آبادي را، ويراني

 

 حقيقت را آويخت 

 

من نمي پرستم آفريدگار نفرت و زشتي ها را

 

من سپاس نمي گويم:

 

 آفريننده ي سرچشمه ي  فراموشي ها ودروغ ها را

 

سپاس نمي گويم آنکه

 

زنجير فقر را بر گردن فرزندان موفق اين مرز انداخت تا مرگشان

 

هم، همچون تولدشان اين موفقيت بلقوه را حمل کنند

 

نه خدايان دروغ ها 57 را مي پرستم نه خدايان زندان اوين را ،

 

گر چه گويند کافرم

 

دريغ از پاسخي بر باورم!

 

من همچنان معتقد بر باورم

 

کاش پيش از تحقير عاطفه ها فراموشي را سلاخي مي کرديم

 

              کاش بيش از کوتاه کردن ساقه هاي گل سرخ از  کوتاهي ريشه

 

             هاي زرد يک باور،آشفته مي شديم

 

کاش

 

 بيش از گريه بر مزار يک زنده ي ديروز ،خنده را تقديم زنده ي

 

امروز مي کرديم

 

آنچنان در پروازيم که مکان صعودو  فرود را فراموش کرده ايم

 

نباشد که سقوط را تجربه کنيم 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط چکاوک در ساعت 0:44 | لینک  |