تاريخم به زير آب...
عشقم به فراموشي ...
يادم به خاموشي....
وطنم به دروغ ....
مردمانم به سکوت.....
من و تو به حرافي زنده ايم و فردا به عمل
و
تنم بي وطن است ....
وطنم بي تن ....
از وطنم تنها ميم مالکيت مال من است!!
و از تنم تنها وزن تنم مال من است!!
از زبان پارسي ام نه خطش را ياد دارم نه زبانش را و تنها نامش مال من است!!
از خاکم تنها يک ايزوتوپ اورانيومش حق من است!!
دانشم تنها سد سيوند اش افتخار من است!!
تنها خاکهاي فارس تشنه مانده اند!!
بهار به خانه ام آمده است با ابهامي از بوي گوگرد و نارنج!
بهار به سرزمين ام آمده است با ترسي از تقدير و تغيير...
وزمين سخت در نزاع ميان فنا و باقي ، دست و پا مي زند!
هنوز مانده ام که زنده بمانم با خاري يا بميرانم تنم را به خاري!
هنوز پريشانم ميان سياهي آسمانم و سبزي سرزمينم!
معناي حق و افتخار و غرور را گم کرده ام!!
تنها سکوت بي معنا را آموخته ام!!
شنيده ام که سکوت هزاران حرف است !!
خسته نيستيم از اين حرافي؟؟
با هم مي گذرانيم کجا را نمي دانم ، اصطحکاکي بر من وارد نيست .
لحظه اي يادم هست از درياي دلش مي شنوم ،ترسيم مي کنم
درياي دلش را و هرچه مي نگرم هر صدف بر موجي که در آن
ارزش اوست مي غلتد و من هم به گمانم که درياي منم چون دل اوست
مي پندارم که در آن دريا مي غلتم و در اعماق دلش!
گربه اي مي آيد ، مادرش حتما بچه اش را که بوي انسان
به تنش بوييده رهايش کرده گربه حتي به ته کفش منم راضيست
که به سرش خاک و کثافات ولي با نرمش بکشم آنچنان تشنه ي
يک قطره نوازش شده است که چون من مي آيد به همان جا که
نمي دانم کجاست!
شايد تنها من و آن بچه نمي دانيم که غرق دريا شده ايم!
پسري مي آيد که به دوشش همه ي زندگي اش را بار زده!
به گمانم هرشب به همان مرد سياه مي فروشد همه را، که سقفي
به تمنا يافت کند تا بخوابد در روياي بالش نرم و خانه ي گرمم!
زندگي اش را از ميان زباله ها مي يابد .
يک شانه زندگي!يک شيشه آرامش!
رفتگر مي آيد، بر سر سهم زندگي به نزاع مي غرند!
نزاع بر سر زباله هاي ما و زندگي براي آن ها!
پسرک التماس مي کند: چرا من نبرم؟
رفتگر خم شده است بدنش حالت رسم زندگي اش را به خود گرفته
مي گويد:
از وقت سحر تا به غروب صد نفر چون تو به اين توشه پاتک
زده اند!
او باز به تقسيم دروغين محبت مي کوشد و هردو را به فردايي
دوباره با برگ سبزي راهي مي کند!
انقلابي رخ داد همه لبريز محبت گشتند و تا لحظه به گذشته
واگذار شد ، از نو فردا پسرک بود وهمان رفتگر ديروز و
همان سهم زباله براي زندگي.....
ترک مي کنم سرزمين کمترين ها را
اين شب ها ترس تکرار زمان مرا تکرار مي کند
نوفلوشاتو در نقطه اي ديگر از جهان
يک پرواز با عشق به وطن به بلنداي هيچ
فرياد وطن ولي اين بار در قطعه ي 14 بهشت زهرا يي به وسعت
ايران و نه با مشت هاي گره کرده ي 57 ، با چشمهاي خمار
وگوش هايي که از شدت ضعف قدرت شنوايي در آن ها تحليل رفته
و با دلهاي که به کمترين ها قانع اند...
اي ولگرد چنپره زده بر سرزمين من
مبادا اين فراز و نشيب ها را رخنه کني
مبادا حرير آرزو ها ي خفته بر خاک را بدري!
از اين بوم بر نگيري سراغ
که مي دانم نبردي ز ياد!
